من می میرم تو نمی میری
در این کوچه های بی وقفه قرنها قدم زدی
پس چرا من
به اندازه یک سنگ فرش شکسته خواب مانده بودم؟
بزرگ بودی و خوابم کوتاه
نشستی
نشستم
تاب نیاوردم
بوی برنج می آمد ،نارس و بی شکیب
گلهای نورس عطر تنت را جستجو می کردند و تو هنوز نشسته بودی
تو بلندتر بودی
دوباره ایستادم
زخمهای صورتم را شستی
من پیر شدم
مثل موهای پدرم
تو هنوز نشستهای؟
خواهرم می گوید که قرنهاست نخوابیده
اشکهایش بوی داروی بیهوشی میدهد
اما تا خانه ات هنوز پنجاه و نه فرسنگ مانده
اصال فکر نمی کرد پنجاه و نه اینقدر کم است و زیاد
او هنوز گریه میکند
من هنوز پیر میشوم
سفید تر از موهای پدرم
تو ناگهان می ایستی و با دست شیشه پنجره را پاک میکنی
چیزی میان ماست
استوار و بلند،بلندتر از قدت
ثانیهها یکییکی پیر میشوند و زخمی
بوی مردن می آید
تو پیر میشوی و من می میرم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *